#از_زندگانيم_گله_دارد_جوانيم

🌹بِسْمِ رَبِّ الزَهْرا🌹
.
.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ،
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ،
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ،
ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ
برای همیـــــــــــــــــــــــــــــشه...
.
.
د.ن// هیچ وقت خودت را برای کسی شرح نده
کسی که تو را دوست داشته باشد
نیازی به این کار ندارد
و کسی که تو را دوست ندارد آن را
باور نخواهد کرد...
.
.
د.ن// خوبی را آرزو می کنم...
برای آن هایی که با تمام بدی هایی که دیدند ،
یاد نگرفتند ، بد باشند..
.
.
#درختان_گاهی_دلتنگ_تبر_میشوند
#وقتی_پرندگان_سیم_برق_را_به_آنان
#ترجیح_میدهند
#از_زندگانيم_گله_دارد_جوانيم
#شرمنده_ى_جوانى_از_اين_زندگانيم
#شهریارا_گو_دل_از_ما_مهربانان_مشکنید
#ور_نه_قاضی_در_قضا_نامهربانی_میکند #خادِمُ_الزَهْرا_شَهْریارِ_آسِمانْ_ها

7💬

السَّلَامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَة
___________________________
اي كه غم ها را عسل كردي علي
گو چرا زانو بغل كردي علي
___________________________
هر كس اميد زندگي اش مي دهد نشاط
من آرزوي مرگ بُود شادماني ام
___________________________
تا پاي مرگ فاطمه را اي پدر زدند
ممنون از اين محبت و مهرباني ام
#هجده_بهار
#مادر_حسن_و_حسین
#از_زندگانيم_گله_دارد_جوانيم
#شرمنده_جوانی_از_این_زندگانی_ام
#مظلوم_علي
#كربلا_معلي
#كربلايي_جواد_حقيقت

5💬

Loading...

.
ز روزگار جواني خبر چه می‌پرسی
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

#
#از_زندگانيم_گله_دارد_جوانيم
#اره_والا

22💬

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
#شهريار
#يادگار_روزاي_خوش
#زندگي_روزهاي_دبيرستان
#ياد_باد
#سرمون_فقط_به_درس_و_دوستاي_مدرسمون_بود

24💬

Loading...

وقتی حضرت یوسف رو آوردن تو بازار برده فروشای مصر، همه بزرگاي مصر اومدن حضرت يوسف رو بخرن.تو جمعیت یه پیرزن بود که دو تا کلاف نخ تو دستش بود، یه نفر که کنارش ایستاده بود، ازش پرسید: "اینا چیه؟"
پیرزن گفت: "کلاف نخ!"
پرسید: "واسه چی آوردی؟"
گفت : "آوردم تا باهاش یوسف رو بخرم"
طرف خندید گفت : "آخه با دو تا کلاف نخ که نمیشه فردی مثل یوسف رو خرید، اونم جایی که بزرگای مصر اومدن تا اونو بخرن."
پیرزن گفت: "می دونم با دو تا کلاف نمیشه یوسف رو خرید، اما میشه اسم من رو هم جز خریداراش نوشت!
گر چه دانم نفروشند به ما يوسف را
ليك جايي به صف مشتريان ما را بس...
#آه...
#از_زندگانيم_گله_دارد_جوانيم
#رفيقم_كجايي
#روزگار_ميچرخه
#اعتقاد_دارم_به_اين_مسئله
#خواب
#تفريح_سالم

32💬