#سهراب_سپهری

...............................
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست...
.............................
#سهراب_سپهری

0💬

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
.
.
سهراب سپهری
#سهراب_سپهری #شعر #دوست
#sohrab_sepehri #friend

0💬

.
مادری دارم،بهتر از برگ درخت
دوستانی،بهتر از آب روان
.
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه
.
زنده یاد#سهراب_سپهری گرامی
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دوستان عزیز سلام
الهی که تن همتون سالم باشه،و از بلا دور
روح پاک سهراب شاد که چقدر زیبا داراییهای با ارزشمون رو وصف کرده .

1💬

Loading...

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند: « هيچ تقصير درختان نيست.» ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب‌. برق از پولك ما رفت كه رفت‌. ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت‌. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است‌. باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم‌. #سهراب_سپهری

0💬

#Freedom

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی،
سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد،
نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست،
شور من می‌شکفد... #سهراب_سپهری

Photo by: @jafarvaezi

#instagram #lensculture #harfeaks #everydayeverywhere #noorimages #hikaricreative #oneshot #photoafghanistan #magnumphotos #aksdastan #photoafghanistan #akas_khoone #everydayafg #afg_photos_aks #lensonstreets #everydayrefugees #apimages #roozdaily #akasimagazine #ghasran_pic

1💬


مذهب شوخی سنگینی بود
که محیط با من کرد
و من سالها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم...! #سهراب_سپهری

0💬

Loading...

به قول #سهراب_سپهری: ‏جای مردان سیاست بنشانید درخت ‏که هوا تازه شود...! @dorehamisher

6💬

ﮔﺎهگاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ می گیرد،
به خودم می گویم:
در دیاری که پر از دیوار است؛
به ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟
به ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟
به ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ؟

#سهراب_سپهری
#زهرا

0💬

Loading...

.
زِندِگـی ، فَهم ِ نَفَهمیدَن‌هآست...
.
#سهراب_سپهری

2💬

زندگی چیزی نیست ... که لبِ طاقچه‌ی عادت ؛
از یاد من و تو برود ...! 👤 #سهراب_سپهری

0💬

Loading...

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
.

#زندگی را با #عشق
نوش جان باید کرد!❤️ #سهراب_سپهری

5💬

زندگی، تَر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است.
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم... #سهراب_سپهری 📷@_saba_shin

خوشحال میشم نظر هاتون رو بشنوم 💚

1💬

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی،
سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد،
نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست،
شور من می‌شکفد... #سهراب_سپهری

0💬

Loading...

‌‌
Throw back to days I was trying to get my Visa in Istanbul, Turkey. A Turkish tea in Istiklal street.

چند روز پیش به قدرت عکس پی بردم! داشتم تو لپتاپم آرشیو عکس ها رو نگاه میکردم که عکس های این سفر استانبول که با خانواده رفتیم برای کارهای ویزا رو دیدم و پرت شدم به اون روز و اون لحظه در کنار خانواده و کلی خاطره و حس خوب برام زنده شد و همش به لطف این عکس از چای ترکی توی خیابون استقلال ترکیه بود!

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود....
#سهراب_سپهری

2💬

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی،
سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد،
نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست،
شور من می‌شکفد... #سهراب_سپهری

0💬

3💬

Loading...

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه...
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !! و فکر میکنم
که این ترنم موزونِ حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد...! #سهراب_سپهری

0💬

.
.
به چه می انديشی، نگرانی بيجاست !

عشق اينجا ‎...
و‌ خدا هم اینجاست ...! لحظه ها را درياب ...!
زندگي در فردا ،
نه، همين امروز است ...! لحظه‌ها را درياب، پای در راه گذار ...
.
#سهراب_سپهری

14💬

.
زندگی ,فهم نفهمیدن ماست.. #سهراب_سپهری

0💬

لحظه ها مى گذرد
آنچه بگذشت نمى آيد باز
قصه اى هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز... #سهراب_سپهری

0💬

اهل کاشانم.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ،
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
بار خود را بستم ،
من به مهمانی دنیا رفتم:
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
چیزهایی دیدم در روی زمین:
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از خزر نقشه جغرافی ، آب می خورد.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله واژه به فک شاعر.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
قتل یک بید به دست دولت.
همه روی زمین پیدا بود:
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
شیهه پاک حقیقت از دور.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
زیر باران باید با زن خوابید.
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
آب در یک قدمی است.
و نپرسیم کجاییم،
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

ونترسیم از مرگ
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

#سهراب_سپهری

0💬

^
پشت کاجستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
#جاده یعنی غربت.
با، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.
من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

یک نفر #دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلاً این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
#برف در دوش #سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس. <<#سهراب_سپهری #جنبش_واژه_زیست>>

0💬

ای کاش این مردم
دانه های دلشان پیدا بود.....!! #سهراب_سپهری
ای کـــــــــــــــــــاش......

0💬

چه کسی می‌فهمد در دلم رازی هست ؟
می ‌سپارم آن را،به خیال شب و تنهایی خود... #سهراب_سپهری

0💬

#مونا #شروین #سهراب_سپهری
#سفر مرا به در باغ  چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد ،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاکــــــــــ افتادم . . .
#سری‌لانکا #سریلانکا#خاطرات_سفرهای_موناشروین #زمستان۹۶ #الا #قله_آدم
#srilanka #mona #shervin #littleadamspeak #travel

0💬