mehdi

تا کی شود قرین حقیقت مجاز ما..

  • posts168

.
.
پاییز آمد
در میان درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران می‌گریزد
خورشید از غم
با تمام غرورش پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه می‌نشیند

من با قلبی به سپیدی صبح
با امید بهاران
می‌روم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابلای درختان می‌نشینم
باشد روزی به امید بهاران
روی دامن صحرا لاله روید

شعر هستی بر لبانم جاری
پر توانم آری
می‌روم در کوه و دشت و صحرا
ره‌پیمای قله‌ها هستم من
راه خود در توفان
در کنار یاران می‌نوردم

دارم امید که دهد روزی سختی کوهستان
بر روان و جانم
پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی برسد به جهان شعر هستی بر لب
جان نهاده بر کف
راه انسان‌ها را در نوردم

ره‌پیمای قله‌ها هستم من
راه خود در توفان
در کنار یاران می‌نوردم
در کوهستان یا کویر تشنه
یا که در جنگل‌ها
رهنوردی شاد و پر امیدم
شعر هستی
بودن و کوشیدن
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه خلق است.
.
.
#سعید_سلطانپور
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
📷#سجاد_حسن_زاده

0💬

.
.
رجز می خوانند ،
ابلهان زرکیسه‌ی کور
که نه زن می شناسند ،
نه زندگی را ... مفتینه می بافند ،
شاعران صله گیر بی مایه
که نه عشق می شناسند
نه حیرت واژه را.

دروغ می گویند
حاکمان کینه زاد ذلیل
که نه نماز می شناسند
نه سبحانک الذی ...
به کدام دیار
کدام ستاره
کدام سکوت بی گریه بگریزم ؟
یتیم ترانه خوان نی زار دوزخم
مرا جز این پیاله .. پناهی کو ؟

که نیز شیوه ی شفا را از یاد برده است
رجز می خوانند
مفت می بافند
دروغ می گویند
این زنا زاده گان
زن را برای بستر و
می را برای مستی اش خواسته اند
برو ابونواس
از این دوزخ نانوشته برو .....
.
.
#ابو_نواس_اهوازی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو

2💬

.
.
کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده‌اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه‌اش گلبرگ‌های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری‌ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه‌ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگندها خورده است

کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده‌اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه‌ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه‌ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که باران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه‌ی پیمان ما در سینه‌ی ما زنده تا باشیم.
.
.
#منوچهر_آتشی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

4💬

.
.
کجاست بام بلندی؟

و نردبان بلندی

که بر شود و بماند
بلند بر سر دنیا

و بر شوی و بمانی بر آن

و نعره برآری:

هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت...
.
.
#منصور_اوجی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#
#

0💬

.
.
قوم دغل باز شهر
دلق ریا ساختند
جامه دریدند هی
بعد عبا ساختند

شهر که حارص نداشت
یک تن ناقص نداشت
پای زمین حس نداشت
بس که عصا ساختند

قول و قراری نبود
قصه ی تاری نبود
راه فراری نبود
غار حرا ساختند

سوره ی غم بود و هیچ
آیه ی دم بود و هیچ
باد شکم بود و هیچ
آنچه رها ساختند

جای بهشت برین
زن زده شد بر زمین!
صیغه شد از راه دین
راه زنا ساختند

عاقبتش خر شدیم
عاشق عرعر شدیم
مثل بزِ گر شدیم
دشت چرا ساختند

بد شد و بدتر رسید
فصل مقدّر رسید
دوره ی بت سر رسید
بعد خدا ساختند

بحث که بالا گرفت
خنده ی ما اخم شد
سینه سپر بود که
مقعد ما زخم شد

لخته ی خون زمین
بر در و دیوار ماند
بر سر هر شاخه ای
یک سر بر دار ماند

آدم و حوا چرا؟
بحث سر سیب بود
بر سر قرآن که نه
نشر اکاذیب بود

ما که بگا رفته ایم
حال جهان را ببین
بر قد رعنای آن
قوس کمان را ببین

جوش و خروشی نبود
خانه به دوشی نبود
تن که فروشی نبود
قیمت نان را ببین!

هی از عقب، هی جلو
توی خیابان ولو
لاشه که ماییم، تو
لاشخوران را ببین

رعیت اگر جان نداشت
جرئت امکان نداشت
سفره ی او نان نداشت
سفره ی خان را ببین .
.
.
#مزدک_نظافت
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#ادبیات-اعتراض
#شعر
#شعر_معاصر

2💬

.
.
به حڪم حاڪم ڪشور
ورود قاصدڪ ممنوع
گذشتن از حصار شهر ممنوع

نوشتن روی يڪ کاغذ
تفڪر حول يڪ مبحث
همه ممنوع

يه بوسه زير اين باران
کتابی خارج از قرآن
همه ممنوع

جوانی و گناهی با هم آغوشی
فرار از خواب و خاموشی
همه ممنوع

عبور از سنت و پيشه
خروج از ڪوی جهل با چتر انديشه
همه ممنوع

گله از روز تڪراری
جواب رد به دستورات اجباری
همه ممنوع

فقط يڪ راه به آزادی
شده مشروع
گذر از کوچه باريڪ هيچستان
غروبی بی طلوع در خاڪ گورستان ...
.
.
#بردیا_محبی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض

0💬

.
.
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های‌کاغذی‌را، روز ‌و‌شب‌تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی‌سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته‌از‌درهای‌بسته‌خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بیقراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک‌خواهد‌بست‌روزی،باد‌خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
.
.
#قیصر_امین_پور
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_غزل
#شعر_معاصر

0💬

.
.
بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز

غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست

اما هنوز در تک این شام می پرد

پرسان و پی کننده هر قصه از نخست

دل دل زنان ستاره خونین شامگاه

در ابر می چکید

سیمرغ ابرها

می رفت تا بمیرد در آشیان شب

پهلو شکافته

سهراب

روی خاک
می سوخت می گداخت

در شعله های تب

آوا اگر که بود تک شیهه بود

شوم

ز یک اسب بی سوار

و آهنگ گام های گریزنده‌ای ز دشت

آغاز نا شده

پایان ناگزیرش را

می خواست سرگذشت
.
.
#شفیعی_کدکنی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_فارسي
#شعر_معاصر

0💬

.
.
ما آن درختِ سختِ کهنسال‌ایم
روییده روی
صخره‌ی سنگستان؛

با زخم تیشه
ضربه‌ی توفان
بر ریشه‌ی تناور خود
ایستاده‌ایم.

با گشت سال ها
قد برکشیده ،
برگ و گل و میوه داده‌ایم.

هان، ای نهال ها!
در آن بهار تازه
که از راه می ‌رسد
ما را اگر به یاد نیارید
گر زنده‌ مان به خاک سپارید
باک نیست.

جان جوان سبز شما
پرجوانه ‌تر....
.
.
#ژاله_اصفهانی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو

1💬

.
.
چه می گویید ؟ کجا شھد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟ کجا شھد است ؟ این اشک اشک باغبان پیر رنجور است که شبھا راه پیموده همه شب تا سحر بیدار بوده تاکھا را آب داده پشت را چون چفته های مو دو تا کرده دل هر دانه را از اشک چشمان نور خشیده تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده چه می گویید ؟ کجا شھد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟ کجا شھد است ؟ این خون است خون باغبان پیر رنجور است چنین آسان مگیریدش چنین آسان منوشیدش شما هم ای خریداران شعر من اگر در دانه های نازک لفظم و یا در خوشه های روشن شعرم شراب و شھد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست کجا شھد است ؟ این اشک است ، این خون است شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است شما از خون من مستید از خونی که می نوشید از خون دلم مستید مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل میکشم بیرون مرا هر شعر دریایی است دریایی است لبریز از شراب خون کجا شھد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟ کجا شھد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟ چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبھا را و بر خوشه دندان را ؟ مرا این کاسه ی خون است مرا این ساغر اشک است چنین آسان مگیریدش چنین آسان منوشیدش .
.
#نادر_نادرپور
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_اعتراض

0💬

.
.
ما بسانِ درختیم
گاه به خواب می رویم،
به خواب می رویم به سان
شبانی پس از چرا.

اما به خواب نیز...
ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد.
.
.
#عبداله_پشیو
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#شعر
#شعر_عراق
#شعر_کردستان
#ادبیات_اعتراض
#ادبیات_مقاومت

0💬

.
.
ساندرو:« عقلتو از دست دادی؟ تو فقط یه بچه ای! »
پسر بچه: « یه بچه..؟ من سیگار میکشم، مست میکنم و عربده میکشم، آدم هم کشتم، دزدی هم کردم.
من یه مردم، یه مرد..! »
.
.
City of god 2002

1💬

.
.
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرندِ رنگ رنگِ خواب ها

ای صفای جاودانِ هر چه هست:
باغ ها، گل ها، سحرها، آب ها

ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها، خورشیدها، مهتاب ها

ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها

ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
.
.
#شفیعی_کدکنی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_معاصر

0💬

.
.
هیچم
هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهلِ این عالم که می‌بینید
وز اهلِ عالم‌های دیگر هم
یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم؟
از عالمِ هیچم و چیزی کم، گفتم.
غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد
نورِ سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثلِ شادی، غم
ما دوستدارانِ سایه‌های تیره هم هستیم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نمازِ شعله و شبنم
اما
هیچم و چیزی کم.
رفتم فرازِ بامِ خانه، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم، اطراف روشن شد
و پشه‌ها و سوسک‌ها، بسیار
دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد
کِشتم اسیرِ بی‌مروت زرده خواهد شد
باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایم را
و پشه‌ها و سوسک‌ها رفتند
غم رفت، شادی رفت
و هول و حسرت ترکِ من گقتند
و اختران خفتند
آنگاه دیدم، آن طرف‌تر از سکُنجِ بام
یک دختر زیبا‌تر از رویای شبنم‌ها
تنها
انگار روح ِ آبی و آب است
انگار هم بیدار و هم خواب است
انگار غم در کسوت ِ شادی‌ست
انگار تصویر خدا در بهترین قاب است
انگار‌ها بگذار
بیمار!
او آن «نمی‌دانی و می‌دانی» است
او لحظه‌ی فرار جادویی
او جاودانه، جاودان‌تاب است
محضِ خلوص و مطلقِ ناب است
از بام پایین آمدیم، آرام
همراه با مشتی غم و شادی
و با گروهی زخم‌ها و عده‌ای مرهم
گفتیم بنشینیم
نزدیکِ سالی مهلتش یک دم
مثلِ ظهورِ اولین پرتو
مثلِ غروبِ آخرین عیسایِ بن مریم
مثل نگاه غمگنانه‌ی ما
مثل بچه‌ی آدم
آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش‌تر از تاریک
هیچم و چیزی کم.
.
.
#اخوان_ثالث
#شعر
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض
#ادبیات_فارسی
#هنر

0💬

.
.
لب هایش آشیانه ی آتش بود

با شعله های بوسه و دندان

رقصی درون جامه ، نهان داشت

چشمی به سوی آینه ، خندان

هر ناز او ،‌ نیاز نمایش بود

صبح از

شکاف پیرهنش می تافت

شب ، غرق در سجود و ستایش بود

او ، زیر لب ،‌ از آینه می پرسید

آیا من آن کسم که تو می خواهی ؟

آیینه ، آشیانه ی آتش بود
.
.
#نادر_نادرپور
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#هنر

3💬

.
.
نیستم خواهان زیستن در
جزیره‌ها، قصرها، برج‌ها
که بیشتر لذتی دارد
زیستن در ضمیرها!
دور ریز رخت‌ها،
قاب‌ها، عکس‌ها؛
که خوش نمی‌دارم
انسانی اینطور مبدّل‌شده
انسانی که همیشه پابستۀ اشیاست.
خوش دارم چنین باشی: بی‌آلایش، آزاد،
فرونکاستنی؛ .

نام‌ها را خاک می‌کنم
لقب‌ها را، تاریخ را خاک می‌کنم
درهم می‌شکنم همه آن چیزها
که بهشان لگد زده‌ام
پیش از تولدم.
مبدّل می‌شوم به جزئی از این
تکه سنگ بی‌نام جاودانه عریان،
از این جهان
و می‌گویمت:
«این من است که عشق می‌ورزد به جهان
به انسانیت .»
.
.
#پدرو_سالیناس ترجمه:#هادی_خردمندپور
#شعر
#شعر_جهان
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#آزادی

0💬

.
.
جاده ،خالی است ولی می شنوی؟
آه!با من، بامن
پای سنگین کسی همسفر است
ای در بسته ی گمگشته کلید
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از
چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای در بسته! جواب تو کجاست؟
راستی ، ای دم طوفانی صبح
آفتاب تو کجاست؟
.
.
#نادر_نادرپور
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو

0💬

.
.
شبان آهسته می گریم
که شاید کم شود دردم
تحمل می رود
اما
شب غم
سر نمی آید...
.
.
#مهدی_اخوان_ثالث
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_ایران
#ادبیات_معاصر

4💬

.
.
جوانی من

کو شادی من؟کجاست؟

توپ و چرخ من کجاست؟

کو پیراهنم؟
که به شاخه های گیلاس گیر کرد؟

کودکی مرا بی خبر از من ربودند

مادر جان!بی پنجره ماندم

بادبادک من به سیم ها گیر کرد

کو جوانی من کجاست؟

همانند نان تازه و عشق تازه

بخار آن بینی ام را میسوزاند

آه... چه چیزی بهتر از زیبایی است؟

تا بزرگ شوم هزار پاره شدم

مادر جان!این دیگر چه چیزی است؟

طعام گرگها شدم.
کو جوانی من؟ کجاست؟

کو شادی من؟ کجاست؟

آکواریوم من قناری هایم؟

گل کاکتوس من که برایش می لرزیدم

کتاب هایم را بردند

مادر جان! دیوارها حرف نمی زنند

هیچ دری باز نمی ماند

کو جوانی من؟ کجاست؟

مادر جان! قطرات باران را انبار کن

در آتش زمانه سوختم

کو جوانی من کجاست؟
.
.
#احمد_كايا
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#ادبیات_اعتراض
#شعر
#شعر_جهان
#شعر_ترکیه

0💬

.
.
همسرم شاید
دختری شمالی بود
در حنجره اش ، دمنوش های سبز بهاره
در چشم هاش ، موج های پر تلاطم و آزاد
از خطه ی جنوب بود
با رگه هایی از حنا
و طرحی از گل های ارغوانی و کبود
که حک شده بود روی دست هاش ... همسرم شاید
کُرد بود
چون سروها بلند و استوار
و قلبش که آهو بود
می رمید در کوه های اورومان تخت
کویر بود همسرم
در سرش خنکای بادیه ها
در موهاش نسیمِ بی وقت
در چشم هاش نجابت اصل ... همسرم شاید
بلوچ بود ، سخت و ماندگار
تنش نحیف و درد
که جای زخم روی سینه اش
ستاره بود تا گمش نکنم !
یک لُر بود
با شانه های محکم
که می شد روی آنها اَمن گریست
می شد روی زیبایی اش سوگند خورد ... همسرم وطنم بود ،
وطنی که دور شد ،
و هیچ کس نفهمید که گاه ناخواسته
بی آنکه تَرک کنی !
یک مهاجری ...
.
.
#حمید_جدیدی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_ایران
#شعر
#شعر_نو
#شعر _معاصر

2💬

.
.
من هیچگاه تیر و کمان نداشتم مادر
نه پرنده ای را زده ام
نه شیشه ی کسی را شکسته ام
اما،بچه ی چندان خوبی هم نبودم
هیچگاه دلت را نشکستم،همیشه گردن خود را شکستم
من در طول زندگی،همیشه خود را آزردم

هرچند ساکت به نظر آیم
مغرور و طوفانی ام مادر
مانند یک نیزه
همیشه در مقابل آئینه
صاف ایستاده ام مادر
من هیچگاه کاری نکردم که به تو بد بگویند
یا آبرویت لکه دار شود
اما مشت های زیادی به سینه ام کوبیده ام
قلبم را بسیار خسته کرده ام
من در طول عمرم،بیش از همه خود را مواخذه کرده ام

من هیچگاه معشوقه ای نداشتم مادر
نه آشیانه ای ساختم
نه هیچگاه بخت با من یار بود
عمرم حراج شد
بدون آنکه، حتی گلوی کودک ام را ببوسم
هرکه را از صمیم قلب دوست داشتم
دلش را به دیگری داد
یک مرغ عشق داشتم،که آن هم از تنهایی دق کرد

مگر تو همیشه مرا با تلخی ها شیر دادی مادر؟
یا به اسم فرزند سنگی بزرگ زائیدی مادر؟
اذیت نیستم،زحمت نیستم،به هیچ وجه مصیبت نیستم
تنها روی عسل تو مگس نشست؟بگو؟
خب مرا به دنیا آوردی،
اما با چه سرشتی؟

من هیچ رویایی نداشته ام مادر
نه برای تو آسایش به ارمغان آوردم
نه خود روی آسایش دیدم
این زندگی حتی یک عکس شاد هم از ما نگرفت

مانند کلیدی گمشده بی صاحبم مادر
نه دست دوستی بر شانه ام
نه دست شفقتی بر موهایم
مانند گل و لای بی فایده ی روان روی جاده هایم مادر
مانند خیس شدنم
لرزیدنم
مانند بارانم مادر
سالیان سال اشک هایت را در کدامین دریا ریختی مادر
آه بمیرم من
تو مرا به چه امید زائیدی مادر

زندگی مگر چیست مادر؟
یک قصه!یک بازی نیست مگر؟
ببین،اسباب بازی هایم شکست
عمرم گذشت
عشقم هدر شد
باور کن من هیچگاه بزرگ نشدم.
.
.
#یوسوف_حایال_اوغلو
ترجمه: #کیوان_روان_بخش
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#شعر
#شعر_جهان
#شعر_ترکیه

0💬

.
.
سخت است
آزادی
تنها نام میدان شهری باشد
که مردمانش
هر روز آن را دور می زنند
و هیچ پرنده ای نیز
بر بلندایش
آشیان نمی سازد
.
.
#فخرالدین_احمدی_سوادکوهی
#شعر
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_اعتراض

https://telegram.me/gap54

1💬

.
.
بخند ممنوع من
که با هر بوسه، هزار تازیانه می نویسند
فرشتگان شانه ها
که هیچ دستی آن ها را لمس نکرده است
فرشتگان حسود
همه چیز را خواهند نوشت

بادهای شوم خبرهای بدی می آورند
بخند
بسیار بخند
باید برای زمستان ذخیره کافی داشته باشم

من تمام شده ام
در ده سالگی تمام شده ام
و این قصه باید تا سی و چند سال دیگر طول بکشد
و تنها خنجر تو مرا به عمیق کودکی می برد

ای پرنده کوچک
بر بام سرد من بنشین
هرچند آفتاب همسایه گرم تر است
و آن ها که غذاهای خوب می خورند مدفوع تمیزتری دارند
به تاریکی عادت کن
خورشید دوزخ است که چشم هایت را می زند
و انسان
پرنده ناگریزی است
که باید چهل و هفت سال زندگی کند
.
.
#الیاس_علوی
کتاب #من_گرگ_خیالبافی_هستم
#شعر
#شعر_افغانستان
#ادبیات
#شعر_معاصر
#ادبیات_جهان

0💬

.
.
بخوان ای چرخ ریسک
نغمه ات را
-بر آن شاخ برهنه ی بی گل وبرگ-
که داری انتظار نوبهاری.
ولی من
این دل بی آرزو را
-که از شور قیامت هم نجنبد-
کنم خوش با کدامین انتظاری؟
.
.
#شفیعی_کدکنی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#شعر_معاصر
#شعر_نو

1💬

.
.
آفتابا
مدد کن که امروز
باز بالنده تر قد برآرم
یاریم ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم
چشمِ من
شب همه شب نخفته است
آفتابا
قدح واژگون کن
گونه رنگ شب شسته ام را
ساقی پاک دل، پر ز خون کن .
.
#سیاوش_کسرایی
#شعر
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_فارسی

1💬

.
.
تک درختی هستیم،
دور افتاده،
به تنگ آمده، از تنهایی.
همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم؟
.
.
#کامبیز_صدیقی_کسمایی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#ادبیات_فارسی

2💬

.
.
دیگر درباغ های ما
عطر شکوفه ای به مشام نمی رسد
تنها
درختهای ما باروت می دهند
شکوفه هایشان فشنگهای سمی است
میوه هایشان بمب های خوشه ای است .
درباغ های ما
باغبان لباس رزم پوشیده
به اندازه موشک های خورده اش
ستاره روی شانه دارد
وبه اندازه گل هایی که سوزانده است
مدال می گیرد .
درباغ های ما نهری جاری نیست
همه اش جوی خون است .
.
.
#محمود_درویش
#ادبیات_جهان
#شعر_جهان
#ادبیات_مقاومت

0💬

.
.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست « خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد »
.
.
#ژاله_اصفهانی
#مریم_میرزاخانی
#ادبیات
#مشاهير

0💬

.
.
چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان‌که گل همه عمرش مُسخّر شادیست

چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختنست
تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است
.
.
#شفیعی_کدکنی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#شعر_معاصر
#شعر
#شعر_نو

3💬

.
.
آنروزها چنین چهره ای نداشتم
چنین مات ، پژمرده و تکیده
نیز چشمانی چنین بی فروغ
و لبانی چنین تلخ و بی ترانه ... آنروزها ،
چنین دستانِ نحیف و لرزانی نداشتم
چنین تهی ، بی رمق و خشکیده
آنروزها
چنین دلی در سینه ام نمی تپید
چنین سرد و بی رمز و راز
همچون خاکستر در مجمر ... هرگز آگاه نبودم از دگرگونی
بس که ساده بودم !
مصّمم و بی شائبه
به راستی در کدام آینه
گم شد چهره ی من ...
.
.
#سی_سیلیا_میرلس
#ادبیات_جهان
#شعر_جهان

0💬