mehdi

تا کی شود قرین حقیقت مجاز ما..

212 posts 330 followers 299 following

.
.
دلم باران...
دلم دریا...
دلم لبخند ماهی‌ها...
دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور...
دلم بوی خوش بابونه می‌خواهد...
.
دلم یک باغ پر نارنج...
دلم آرامش ِ تُـرد وُ لطیف ِ صبح شالیزار...
دلم صبحی...
سلامی...
بوسه‌ای...
عشقی...
نسیمی...
عطر لبخندی...
نوای دلکش تار و کمانچه...
از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم...
دلم دشتی پر از آویشن و گل‌پونه می‌خواهد...
.
دلم مهتاب می‌خواهد که جانم را بپوشاند...
دلم آوازهای سرخوش مستانه می‌خواهد...
.
دلم تغییر می‌خواهد... دلم تغییر می‌خواهد...
.
.
#بتول_مبشری
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
حسين خان .
لالا – لا – لا گُلِ گريون مادر
چه رنجی باعث زاريت مي‌شه؟
بخواب حالا كه بيداره حسين‌خان
به زودي وقت بيداريت مي‌شه
.
به كوهِ چارگنبد تكيه كرده
حسين‌خان زير پاهاش گنج داره
رو دوشش بِرنُوِ لوله بلند و
تويِ دستاش دو تا كوه پنج* داره
.
سراپا هيبته، سردار ايله
بُچاقچي، از قماشِ سربه داره
دعايِ تيربنده روي بازوش
مي گن روئين تنه، اسفندياره
.
لالايي برّۀ بورم كه چشمات
دو تا قايق كه روي آب مي ره
پسر زاييده‌ام تا وقت پيري ...
نگاش كن! داره كم كم خواب مي‌ره
.
میگن: یاغی شده! ... یاغی کدومه؟
فقط با انگليسا كار داره
تفنگچي‌هايي تو قشقاييا وُ
رفيقايي تويِ دِلوار داره
.
نمي شه ردِّ اسبش رو بگيرن
حسين‌خان، شاهراهِش كوره راهه
اگه لازم بدونه غيب مي شه
شبيه ماه، تو پايان ماهه
.
چه خوش خوابيدي اي موهات گندم!
لبات هندونه هاي قاچ كرده!
جووني‌هاش يه بارم پاي چشمه
حسين خان مادرت رو ماچ كرده
.
اميدوارم به حقِّ اين زيارت
به حقّ اون همه حرف نگفته
همون طوري كه گيرِ من نيومد
به گير انگليسا هم نيفته .….……………
* کوه پنج بر وزنِ زودرنج، نام کوهی مشهور بین سیرجان و کرمان که گویا به دلیل کنگره های پنجگانهٔ قلّه اش به این نام نامیده شده است.
.
.
#عرفان_رعایی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#لالائی
#فولکلور
#شعر

1💬

.
.
غم می‌تراوَد
از گیسوانِ آبیِ ماه و
طاقِ شکسته‌ی کِرمانشاه

مهتابِ مُرده‌ی مَغموم
بر گورهایِ گُمشده می‌گریَد
با زیر و زارِ ناله‌ی عود
با نغمه‌ی ‌گسسته‌ی تنبور و
آوازِ جاشوانِ مُرده‌ی سیراف
.
ما مُرده‌ایم
در اشتیاقِ کدامین سیمرغ
در جستجوی کدامین قاف؟
.
و زلزله
که با سکوتی بَم
در شامگاهِ شیون و تردید
در گوشِ کودکانِ مُرده می‌خوانَد:
... این بار هم
عدلِ خدا
به دادِ ستمدیدگان رسید!
.
.
#عبدالحمید_ضیایی
#زلزله
#کرمانشاه
#ایران
#تسلیت

0💬

Loading...

.
.
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
.
.
.
.
#هوشنگ_ابتهاج
#زلزله
#کردستان
#کرمانشاه
#ایران
#تسلیت

0💬

.
.
شب بخير

ماه خفته و ستاره‌ها

گوييا به كوچ رفته‌اند

شهر بي صداست

يك دوجا

روشناي چند پنجره

هاي هوي باد و

گاه گاه

جير جير چند زنجره

دانه‌هاي روي بام را

كبوتران

خورده‌اند و رفته‌اند

آه

روز و شب  براي من چه فرق مي كند

من كه قصّه‌هاي بامدادي دلم

گوييا سرآمده

ماه من

اي سلام بي بديل

بي تو بوسه و سلام

از لبان دختران قصّه‌هام

پاكشيده  رفته‌اند

چه بگويمت

گفتمت هزاربار آنچه گفتني است

آشيان بي پرنده هم

مثل آن پرنده‌ي بي آشيانه  رفتني است

باغ ساكت است

عطرياس و بوي نسترن

سرخوشم نمي كنند

من كه لحظه‌هاي زندگيم

چون كبوتران بي‌قرار

باتو پركشيده

تا ديار دور دست  رفته‌اند

اسم شب چه بود

فال هفته‌ام چه گفت

شب بخير

يادگار بهترين سال‌ها و ماه‌ها  و هفته‌ام

شب بخير
گنج ساليان عمر رفته‌ام .
.
#شاپور_جورکش
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
خداحافظ گل سوری‌! کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من‌

سرود سبز می‌خواهند

من آهنگ سفر دارم‌

من و غربت‌

من و دوری‌

خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.
سرِ سردرّه‌های بهمن و سیلاب دارد دل‌

بساط تنگ این خاموشی‌

این باغ خیالی‌

ساز رؤیای مرا بی‌رنگ می‌سازد

بیابان در نظر دارم‌

دریغا درد!

مجبوری‌! خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.
هیولای گلیم بددعایی‌های‌ ما بردوش‌

چراغ آخر این کوچه را

در چشم‌های اضطراب‌آلوده‌ی من سنگ می‌سازد

هوایی تازه‌تر دارم‌

از این شوراب‌، از این شوری‌! خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.
نشستن‌

استخوان مادری را آتش‌افکندن‌

به این معنی که گندمزار خود را

بستر بوس‌وکنار هرزه‌برگان ساختن‌

از هر که آید

از سرافرازان نمی‌آید

فلاخن در کمر دارم‌

برای نه‌، به سرزوری‌

خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.
ز هول خاربست رخنه و دیوار نه‌، از بی ‌بهاری‌های پایان ‌ناپذیر سنگلاخ‌

آتش به ‌دامانم‌

بغل‌ واکردنی رهتوشه‌ی خود را

جگر زیر جگر دارم‌

ز جنس داغ‌

ناسوری‌

خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.
جنون ناتمامی در رگانم رخش می‌رانَد

سپاهی سخت عاصی در من آشوب آرزو دارد

نمی‌گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم‌

تماشا کن‌، چه بی‌بالانه می‌رانم‌

قیامت بال و پر دارم‌

به گاه وصل‌

منظوری‌

خداحافظ گل سوری‌!
.
.
.

نشد

بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم‌

مبادا انتظارش در دل‌آساهای من باشد

مبادا اشتران بادی‌اش را

زخمه‌های من‌

بدین‌سو راه بنماید

کسی شاید در آن‌جا

عشق را با غسل تعمید از تغزّل‌های من‌

اقبال آراید

من و یک‌بار دیدار بلند آوازگان ارتفاعات کبود و سرد

تماشایی اگر هم می‌نیفتد

دست و دامانی هنر دارم‌

نه چَوْکاتی‌، نه دستوری‌

خداحافظ گل سوری‌!
.
.
#عبدالقهار_عاصی
#شعر_افغانستان
#شعر_نو
#ادبیات_معاصر

0💬

Loading...

.
.
عاشقم،اهلِ همین کوچه‌ی بُن بست کناری
که تو از پنجره‌اَش پای به قلب منِ دیوانه نهادی

تو کجا؟
کوچه کجا؟
پنجره‌ی باز کجا؟
من کجا؟
عشق کجا؟
طاقَتِ آغاز کجا؟
.
تو به لبخند و نگاهی،
منِ دلداده به آهی،
بنشستیم؛ تو در قلب و منِ خسته به چاهی؛
.
گُنه از کیست؟
از آن پنجره‌ی باز!؟
از آن لحظه‌ی آغاز!؟
از آن چشمِ گُنه کار!؟
از آن لحظه‌ی دیدار...!؟
.
کاش می‌شُد گُنَهِ پنجره و لحظِه و چَشمت
.
همه بَر دوش بگیرم؛
جایِ آن،یک شبِ مهتاب
"تو را یک نظر از
کوچِه‌ی عُشاق ببینم"...
.
.
برشی از شعر
#رحمان_نَصر-اصفهانی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات-فارسی

3💬

.
.
شیهه خاموش
.
کوه، زانو زده چون اسب زمین خورده به راه
سینه انباشته از شیههٔ خاموش هلاک
مغز خورشید پریشان شده بر تیزی سنگ
چون سواری که به یک تیر در افتاده به خاک
.
ناخن از درد فرو برده درون شن گرم
سینه ساییده بر اندام تب‌آلود زمین
لب تاول زده‌اش سوخته از داغ عطش
خونش آمیخته با روشنی بازپسین .
چشمش از حسرت آبی که نیابد همه عمر
می‌دود همچو سگی هار به دنبال سراب
بیم دارد که چو لب تر کند از چشمهٔ دور
آتش سرخ زبانش فکند شعله در آب .
آسمان، کاسهٔ براق لعاب اندودی‌ست
که ازو قطرهٔ آبی نتراویده برون
تشنگی در رحم روسپی پیر زمین
نطفه‌ای کاشته از شهوت سوزان جنون .
کوره راهی که خط انداخته بر پشت کویر
جلد ماری است که خالی شده از خنجر خویش
گردبادی که برانگیخته گرد از تن راه
غول مستی است که برخاسته از بستر خویش .
گَوَن از زور عطش پنجه فرو برده به خاک
تا مگر درد جگرسوز خود آرام کند
زخم چرکین ترک‌های زمین منتظر است
تا مگر مرهمی از ظلمت شب وام کند .
چشمه‌ای نیست که در بستر خشکیدهٔ جوی
سینه‌مالان بخزد چون تن لغزندهٔ مار
کوه و خورشید سراسیمه به هم می‌نگرند
اسب، جان می‌سپرد تشنه در آغوش سوار
.
.
#نادر_نادرپور
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
پیچکِ پیر
پاییز را
از بام خانه
پایین می‌آورد
و رهگذری
یاس اشک‌ها را
از باغِ چشم‌هایش
با دست‌های انتظار
می‌چیند.
.
ای رهگذر!
اگر آواز بخوانی
چندان خواهم گریست
که تشنگی بهار
میوه‌ی رسیده‌ی تابستان باشد.
.
.
#بهرام_اردبیلی
#رهگذری_در_خواب_پروانه‌ها
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

2💬

Loading...

.
.
چكامه‌اى براى ميهن

در كدامين نقش بايد خيره ماندن؟
در نواى خسروانى؟
در نگارستان فرهاد؟
در خطوط خوش‌نويسان؟
در چمن‌زار بزرگ شعر؟
يا كه در ديوان درد و رزم مردم؟
.
در كدامين نقش بايد خيره ماندن؟
در گُل خونين قالى؟
در ظرافت‌هاى ميناكارى پنهان ميان خاک؟
در شُكوه كاخ‌هاى مانده از ايام ناكامى؟
يا كه در شوريدگى ها،
عشق هاى مانده در رگ هاى خسته؟
در كدامين نقش بايد خيره ماندن؟
.
سرزمين نرگس و باران و گندم!
پايتخت پرجلال پايدارى!
زادگاه و دادگاه مازيار و مزدك و بابك!
يادگاه آرش و سهراب و خسرو!
بر كدامين نقش تو بايد گريست؟
بر بلنداى كدامين قلّه ات بايد نشست؟
.
.
#شهنام_دادگستر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#چکامه

0💬

.
.
دانه‌های باران به شیشه‌ها
ترانه دارد.
.
در اجاق من آتشی
به چشمانِ من
زبانه دارد.
بسته هر دَری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد.
شب سمج می‌نماید و دل
بهانه دارد.
.
دل هوای او
دل هوای مِی
دل هوای بانگ عاشقانه دارد.
آن پرستوک از دیار ما
بار غم به دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد.
.
غم نشسته باغِ جان من
جنگلی است بی‌شکوفه لیک
بنگر ای بهار دیررَس
شاخه‌ها جوانه دارد.

آتش است و... شعله‌ها و دود
طرح او فکنده در نظر
با خیال او نگاه من
خلوتی شبانه دارد.
پشت شیشه‌ها
باد رهگذر
ترانه دارد.
.
.
#سیاوش_کسرایی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر

2💬

.
غنچه‌ام،
غنچه‌ی سرما زده‌ی پاییزی
که به جز خِش‌خِش یک برگ فرو افتاده،
کس ندانست، چرا می‌خشکم؟!
.
ره من،
ریشه در افلاک درختانی داشت،
که برایم،
همه باور بودند!
و تناور بودند!
.
نه که امید نبود!
نه که درتابش خورشید
چراغی کم بود!
ونه این آب غمم می‌افزود.
باد
باد می‌بود و هوا،
پُر قاصدهایی،
که مرا میگفتند؛
_ به کجا میروی ای نوگل تاراج خزان؟ فصلِ گُل گَشت، مگر بی‌خبری؟ تو چرا، تن به ره باد بری؟ بلبلَت رفت؛ مسافر شد و از باغ گریخت- ودرختان،همه درخواب شدند!

ای مسافر،
رَه خود، درقدمِ بادِ دل آزار مَبر
دِل این غنچه ،بر آن مردُم بیمار مَبر
لب فرو بند که تاراج خزان،
نه فقط دل که همه هستی تو...
همه را داده به باد!

قاصدک رفت و خبرها پیچید.
باغ افسرد و من پژمرده،
در نگاهم، همه برگی رقصید!

بِشنو قصه که در باور من،
داستانهاست که بر خاک تباهی پوسید؛
شبنمم،
وآنکه صبوحی طرب انگیز به کامم می ریخت،
حالیا؛
سیلی ِ سختی زد و ازمن بُگْریخت!
ونسیم،
آنکه میگفت؛
برقصانمت از شوق بهار
وشکوفان کنم از دامن تو، باغ حیات...
پَرپَرم کرد و به دارم آویخت!

وآن غزلخوان که بدیدار گل روی مَنش،
می‌دَرید پیرهن صبر به تن
آه!!!
افسوس!!!
کلاغی شد و بر چهره‌ی زردم خندید!
.
باغ
ای باغِ فرو مرده‌ی تاریک سرشت!
تو که حیثیت هر باور سبزی بودی!
وعده‌هایت همه هیچ!
حرفهایت همه پوچ!
غنچه‌ام
غنچه‌ی تاراج خزان!
باغ،
ای باغ تباهی مگُذار
بسپارم به تو اندوه ِبهار...
.
.
ر.آینه
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات-معاصر

0💬

Loading...

.
.
...که ما همچنان
می نویسیم،
که ما همچنان
در اینجا مانده‌ایم،
مثل درخت که مانده است،
مثل گرسنگی
که اینجا مانده است،
مثل سنگ‌ها که مانده‌اند،
مثل درد که مانده است
مثل زخم
مثل شعر
مثل دوست داشتن
مثل پرنده
مثل فکر
مثل آرزوی آزادی
و مثل هر چیز که از ما نشانه‌ای دارد...
.
.
#محمد_مختاری
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#آزادی

0💬

.
.
 درياي هستي دم به دم
.
 در چرخ و تاب و پيچ و خم
.
 هان! اي دل بي تاب من!
.
 پارو بزن! پارو بزن!
. .
 بشتاب! از اينجا دور شو!
.
 در پيش تو: جاهاي نو،
.
 در پشت تو: جاي كهن.
.
 پارو بزن! پارو بزن!
.
.
 دنبال يك دلدار نو
.
 بشتاب! از اينجا دور شو!
.
 از يار ديرين دل بكن!
.
 پارو بزن! پارو بزن!
. .
 دوري ز يار نازنين؟... .
 سخت است اين! .
سخت است اين!
. .
 ـــ اين است آيين زمين!... .
 از دوري اش در اشك من
.
 پارو بزن! پارو بزن!
.
.
#گلچین_گیلانی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات-فارسی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

0💬

.
.
من هم مي‌ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
و با غيظ ساقه‌هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي‌ريزد؟
.
من هم مي‌ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجیم مي‌بافد؟
.
من هم مي‌ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ‌ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه‌هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق‌ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
.
من هم مي‌ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پرسياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم‌ها را به خرمن جا مي‌آورد؟
.
من هم مي‌ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره‌ها و رود خانه‌هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
.
من هم مي‌ميرم
اما در خياباني شلوغ
در برابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ‌هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي‌گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6 در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته‌اي...
چه کسي سطل‌هاي زباله را پر مي‌کند؟
.
.
#سلمان_هراتی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

0💬

Loading...

.
.
مست 
مست مست 
مست مست مست 
می روم به کوچه‌های خلوت و عزیز 
می‌کشم به پشت هر حصار کهنه دست 
کوچه ها تهی‌ست 
بر جبینشان 
با خطوط غم نوشته اند: 
هیچ کس در انتظار مقدم تو نیست.
مست 
ماه کوچ میکند 
شب چه ساکت است 
از صدای پای فقر عاشقانه‌تر صدای پای ماه نیست 
بندر عزیز! 
چون پرنده‌ها مرا صدا مزن 
مثل آنکه چشم‌های روشنت مرا به کوچه می برند 
مثل آنکه دست من گرفته‌ای مرا به کوچه باغ های 
شعر می بری 
مثل آنکه حرف می زنی 
یا صدای ریزش ستاره‌هاست؟ 
مثل آنکه آب می‌وزد؟ 
مثل آنکه خانه‌های شهر راه می‌روند؟ 
آه 
من چقدر مست 
من چقدر سادهـــام 
مثل آنکه دفتر و کتاب و شعر 
هر چه خوانده‌ام به باد داده‌ام.
مست 
غرق نور الکل و صفای دود 
مست مست مست 
هیچ کوچه‌ای مرا به خانه‌ای نمی‌برد 
کوچه تا ستاره‌ها تهی ست 
به رفاقت سبوی مِی قسم! 
این نه زندگی‌ست.
.
.
#علی_باباچاهی
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
دردهای من 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم 
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند
انحنای روح من
شانه های خسته‌ی غرور من
تکیه گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
.
.
#قیصر_امین_پور
هشتم آبان ماه سالروز درگذشت قیصر شعر معاصر..
یادش گرامی..
#شعر
#شعر-نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات-معاصر

1💬

.
.
ای رهگذر، درنگ که چون مار تشنه کام
خوابیده‌ام کنار گون‌های نیمه راه
زنجیر تن به زهر هوس آب داده‌ام
تا پیچمت به پای در این دوزخ سیاه
.
ابلیسم ای رهگذر ابلیس زندگی
مردم فریب و رهزن و خودخواه و خون پرست
خورشید من سیاهی و فریاد من سکوت
هستی من تباهی و پیروزی‌ام شکست
.
بر سینه‌ام مکاو کویریست جای دل
تف کرده از نفس‌های ناكسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نمانده از آنها به جا نشان
.
در دیده‌ام مخواب که گوریست جای چشم
در آن نگاههای مرا خاك کرده‌اند
هر گه که طرح عشق کشیدم، به گونه‌ای
با زهر کینه عشق مرا پاك کرده‌اند
.
تابوت من کجاست که در انتظار مرگ
در این کویر شب زده تنها غنوده‌ام
ای مرگ سر گذار دمی روی شانه‌ام
شعری برای آمدنت من سروده‌ام
.
.
#نصرت_رحمانی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

5💬

Loading...

.
.
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید ،
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینه‌ات مشغولم
که جهان از کنارم می‌گذرد
بی آن که سر برگردانم
در فصلهای خونین هم می‌توان عاشق بود
به قمریان عاشق حسد می‌ورزم
که دانه بر می‌چینند
و به ستاره و باران
که بر نیمرخ مهتابی‌ات بوسه می‌زنند.
و به گلی که با اشاره ی تو می‌شکفد
در فصل‌های خونین هم می‌توان عاشق بود
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر بر زنی
مگر از آفتاب درآیی
وگرنه روز
تابوتی است بر شانه‌های ابر
که ما را به افق‌های ناپیدا می‌سپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانه‌های باران می‌گذارد!

بیا
با اندامی از آتش بیا.
و جلوه‌ای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینمت ای ستاره‌ی روشن
که بی تو تا شبگیر پیر می‌شوم
چندان که بازآیی
ستاره ها همه عاشق می شوند
و جوانی در باران از راه می‌رسد
.
.
#علی_باباچاهی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی

2💬

.
.
اگر نامه ای می نویسی
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا از دل کاهدود و غباران.
اگر نامه ای می نویسی به خورشید
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا،زین شب سرد و نومید.
اگر نامه ای می نویسی به دریا
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا،

با
« اگر » « آه » « آیا »
به مرغان صحرا
در آن جست و جوها
سلام مرا نیز بنویس
اگر نامه ای می نویسی
سلامی پر از شوق پرواز
از روزنِ آرزوها...
.
.
#شفیعی_کدکنی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#شعر_نو

0💬

.
.
آن سوی نقطه‌چین‌ها
چه باغی!
چه انگور چلچراغی! چه نارنج تابانی!

آن سوی نقطه‌چین‌ها
چه کوچه‌ی عطرافشانی!
چه گل‌هایی که از دریچه‌ها فرو می‌ریزد!

آن سوی نقطه‌چین‌ها
چه پرچینی، چه رودی!
چه قایقی بر امواج
پر از تلاطم عشق!

آن سوی نقطه‌چین‌ها
چه پیراهن‌هایی دریده پرهیز!
آن سوی نقطه‌چین‌ها
چه عطری!
.
.
#عمران_صلاحی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
كودكی‌های تنها
جوانی‌های مخدوش
و پیری‌های نامعلوم

همیشه كاری ناكرده می‌ماند
در حالی كه
ما رفته‌ایم
ما می‌رویم
و همیشه كاری
ناكرده می‌ماند
ما می‌رویم و كفش‌های ما
بر جای می‌ماند
زندگی، زوزه‌ی غمگین سگی‌ست
كه از شب می‌گذرد
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن
ما می‌رویم و چیزی هست
كه ما را
ادامه می‌دهد
(زندگی، زندگی، زندگی)
چیست زندگی، چیست
زندگی چیست
زندگی اتفاقی‌ست
كه ابلهی
آن را
تكرار می‌كند
.
.
#كیومرث_منشی_زاده
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادببات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی

4💬

.
.
من شرابی می نوشم که پرورده هیچ می فروشی نیست
در جامی از مروارید
که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است
و جوهر مستی بخش آن شراب را
در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت
من مستم از هوای لطیف
و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم
و روزهای بلند تابستان
مست و حیران
از درِ میکده ها بیرون می آیم
آنجا که شراب زرد خورشید را
در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند
هنگامی که زنبورها از شیره گیاهان مست شوند
و خداوندِ باغ آنها را از میخانه گل بیرون کند
هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند
که دیگر شراب نستانند
من ، همچنان ، تشنه و مخمور ، بیش از پیش
باده می نوشم
تا کرّوبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند
و قدیسان شتابان به سوی پنجره آیند
تا نظاره کنند
این مست کوچک لایعقل را
که در آفتاب آرمیده است .
.
#امیلی_دیکنسون
ترجمه : #حسین_الهی_قمشه_ای
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#شعر
#شعر_جهان

1💬

.
.
امسال، پارسال
هزاران هزار سال
اينجا برنج كاشته بودند.
يك مرد عاشق يك زن بود.
چندين هزار سال
بسيار سيل كه از دره ها گذشت.
بسيار خوشة گندم كه دانه بست.
بسيار كنده كه هر سال حلقه اي به تن خود تنيد.
بسار مرد مُرد
بسار زن زائيد.
و ميوه هاي خاك دوباره به خاك رفت.
و خاك كه يك زن است؛
با راز و ريشه و رؤيا. »
.
.
از گفتار متن فیلم تپه های مارلیک
#ابراهیم_گلستان

0💬

.
.
هجوم ملخهای گرسنه در مرتع سبز تبعیض.

چشمان مرده کودک خیره در کاسه‌ای تهی, روی سنگ فرش فکر ملخها خطی قرمز کشید.

عدالت شکافی شد بس عمیق میان گرسنگی و هجوم
وخلقت دردی شد در کالبد استخوان زده‌ی کودک.

کمر زمین زیر بار سنگینی ترازوی عدالت خم شد
وکودک با انگشتان چوبی اش زیر سایهی‌عدالت مرزی کشید.

غبار سواران زره برتن ذهن آشفته کودک را لگد مال کرد
وصدای ارابه های وحشت از خط قرمز ملخ ها هم گذشت.

چشمان کودک پر شد از شنهای روان وقاحت.

ذهن له شده‌ی کودک پر شد از داغی حسرت.

جسم نحیف کودک زیر چرخ‌های فربه نداشتن نقش سوالی کشید.

کاسه خالی کودک درون شکاف عدالت جان داد.

درد درون سینه‌ی کودک مرده بود آنگاه که سربهای داغ وقاحت بی شرمانه آن را تفتیش می‌کردند.
.
.
#کاظم_يار_احمدى
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_اعتراض
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#شعر_فارسی

0💬

.
.
لانه‌ام در باغ صیاد است

سینه‌ام در هر دمی آماجگاه تیر بیداد است.

پندگویان می‌دهندم پند:

ماندنت بیهوده اینجا، ماندنت تا چند

بال بگشا، دل بکن از این خطرخانه

آشیان بردار از شاخی که هر دم در کف باد است.

من ولی در باغ می مانم که باغم پر گل ِ یاد است

وز فراز ِ چشم اندازم فراوان پرده‌ها پیدا:

برگ افشان ِدرختان ِ تبر خورده

مرگ شبنم‌ها

سرکشی ِخارها و جست و جوی ریشه‌ها در خاک

عطر ِ پنهان ِبهاری زندگی آرا

آری آری من به باغ ِ خفته، می مانم

باغ، باغ ماست

پنج روزی بیش و کم، گر پایمال ِ پای صیاد است.
.
.
#سیاوش_کسرایی
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#شعر_نو
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

2💬

.
ما سه تَن بودیم
بدیر خان، نازلی جان و من
سه دهان، سه دل، سه فشنگ سوگند خورده
و ناممان چونان بلایی بر کوه ها وسنگ ها نوشته،
گناهی سنگین بر گردنمان
تفنگی قیقاجی در آغوشمان
دست بر ماشه و گوش خوابانیده بر صداهای دور و نزدیک
و پشت، بر خاک به امانت سپرده
دستهای سردمان را
با گلپرهای تلخ به هم می مالیدیم
در زیر لحاف ستارگان در آغوش هم فرو می رفتیم
دریا در دور دستها بود
و تنهایی نگرانمان می ساخت
شب در بلندای پرتگاهها
زوزه شغالهای فراسو
بر صورتمان
نانمان
و ترانه مان می کوفت ومی گذشت
نازلی جان سیگاری از آویشن می پیچید
دودش را می بلعید و حلقه ـ حلقه بیرون می داد
و ما پنهانی نگاه می کردیم و دل ریسه می رفتیم
شاید نازلی جان را
درنوای نی چوپانی جا گذاشتیم
شبیه کرم شبتابی که آرام آرام خاموش می شود
او پروانه کوچکی شد
و نعشش در میانمان افتاد
شبیه گلوله ای، شبیه مینی شعله کشید وتمام شد
آی نازلی جان!
آهوی بیابان های وحشی !
نازلی جان که گیسوانت را توفان ها شانه می زدند
تو هم باید اینگونه به سرزمین ستارگان می رفتی
آی نازلی جان!
ای زخم خورده از جان خویش!
نازلی جان هیجان سراسیمه!
پروانه یک عشق در سینه من !
شکوفه ییلاق های خنک !
نازلی جان!
آه نازلی جان!
دیگر شبیه اردوهای شکست خورده
پایمال شدیم ، بی پناه گشتیم
و با دلی شکسته به مخفی گاهمان برگشتیم
باقی همه حس مرگ بود، باقی همه سکوتی گنگ
رفتیم با جای خالی نازلی جان در میانمان

بدیر خان را
در حالیکه چندین محاصره بزرگ را شکسته بود
در گذرگاهی از پشت زدند
او چونان تفنگی آویزان از شانه
لرزید و دست هایش به دو طرف افتاد
مرگ مانند گیاهان گزنه اطرافش را گرفته بود
و سایه اش در زیر نور ماه
شبیه درختی واژگون اوفتاده بود
کنارش دراز کشیدم،
با قطره ای اشک پلک هایش را لمس کردم
در حالیکه طنین ضربان تمام شده قلبم
سینه ام را می ترکاند
انگار دارد شوخی می کند
او کمی بعد، بیدار خواهد شد
کمی بعد آتش را به هم خواهد زد
و سیگاری خواهد پیچید
اما مرگ صادقانه در ملاقاتش پایداربود
او هم دیگر چون نازلی جان اینجا نخواهد بود
آی بدیر خان!
غول شب های تاریک!
آی بدیر خان!
بلای پرتگاه های وحشی!
چنینت خواهم خواند
وقتی از تو سخن می گویم
آی بدیر خان!
آشیانه شاهین مزار توست
بدیر خان
گریز پای کوه های کبود!
بدیر خان!
که چشم های آبی ات
چونان چاقویی در ظلمت شب می درخشید
بدیر خان!
آه بدیر خان... ما سه تَن بودیم
سه شکوفه انتحار
بدیر خان، نازلی جان و من ـ صوبحی۶

#یوسف_هایال_اوغلو
#ادبیات_جهان
#ادبیات_ترکیه

5💬

.
.
زمستانی دراز را
با گریه و خون کشتیم
با دامن دامن گل سرخ
آمدیم
تازه بهار را برگ می زدیم
و تبسم را
در کار شکفتن بودیم
ما بودیم و سر آغاز یک بهار
و آسمان آبی

و کبوترهایی بی قرار
ما چنین بودیم ..... تا نخستین برف بارید

برفی که بومی بود

ما ظنین شدیم
بیرون آفتابی را
دستهامان را در جیب فرو بردیم
و به خویش بستیم
تهمت سردی را
زردی را
نامردی را
آیینه حجم تأیید بود
و سادگی و صداقت
در آیینه لبخند می زدند
گفتیم : بهار و برف ؟

نه، نه !

ما چنین بودیم

اما بیرون

در بستر برفی خفیف یخ می بست
ما ابر را ندیدیم

آن ابرهای سیاه را
و امروز
ماییم و تراکم برفهای بومی
آیا هنوز نمی بینی

افسردگی را ؟

آن که دیروز با ما
در لبخندی عمودی شکفت
نگاه کن

او یک بی تفاوت هیجده ساله است
که آدامس می جود
و فقط

کیهان ورزشی می خواند
کلاهت را بردار
من عابری برهنه پایم و عریان

با من بیا به خیابان
تا بشنوی
بوی زمستانی را
که در باغ رخنه کرده است.
.
.
#سلمان_هراتی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
از باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی فتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی‌کسی زیباست؟

نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم

نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
.
.
#کارو_دردریان
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_نو
#شعر_فارسی

0💬

.
.
گفت و گو

گفتم: - «این باغ ار گلِ سرخِ بهاران بایدش؟ ...» گفت: - «صبرى تا کرانِ روزگاران بایدش.

تازیانه یْ رعد و نیزه یْ آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و بوسه‌هاى نرمِ باران بایدش.» گفتم: - «آن قربانیانِ پار، آن گل‌هاى سرخ؟ ...» گفت: - «آرى...» ناگهانش گریه آرامش ربود؛
وز پىِ خاموشىِ طوفانی‌اش
گفت:
- «اگر در سوک‌شان
ابر شب خواهد گریست،
هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.» گفتمش: - «خالى‌ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مردِ راهى تا هواى کوى یاران بایدش.» گفت: - «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاک، آنسان که از باران گیاه؛
و آنچه مى‌باید کنون
صبر مردان و دل امّیدواران بایدش.»
.
.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#در_کوچه_باغ_های_نشابور
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

6💬