mehdi

تا کی شود قرین حقیقت مجاز ما..

249 posts 340 followers 314 following

.
.
موج، می‌آمد، چون کوه و به ساحل می‌خورد.
.
از دلِ تیرۀ امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می‌برد،
و غریوش را فرو می‌کُشت،
نعره‌ای خسته و خونین، بشریت را،
به کمک می‌طلبید:
ـ « آی آدم‌ها . . .
آی آدم‌ها . . .»
.
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، 
بر سر آن خسته، 
گذاری بکُند!
«دستی از غیب برون آید و کاری بکُند»
هیچ‌یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین‌ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه درامواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش! . . .
.
موج، می‌آمد،
چون کوه و به ساحل می‌ریخت.
با غریوی،
که به خاموشی می‌پیوست.
با غریقی که در آن ورطه، 
به کف‌ها،
به هوا،
چنگ می‌زد، می‌آویخت . . .
.
ما نمی‌دانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شده‌ست،
این نگون‌بخت که این‌گونه نگونسار شده‌ست،
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان،
این مائیم.
.
ما،
همان جمع پراکنده،
.
همان تنها،
آن تنهاهاییم!
.
همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم.
آن‌صدا، اما هرگز خاموش نشد.
ـ « . . . آی آدم‌ها . . .
«آی آدم‌ها . . .»
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد،
آن صدا، در همه‌جا دائم، در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می‌لرزد،
خاطری آشفته‌ست!
دیده‌ای گریان است،
.
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا درهمه آفاق طنین انداز است!
.
آه، اگر با دل و جان گوش کنیم،
آه، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم،
«آی آدم‌ها» را
در همه‌جا می‌شنویم.
.
در پی آن‌همه خون،
که بر این خاک چکید،
ننگ‌مان باد این جان!
شرم‌مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!
.
در شب تار جهان!
در گذرگاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این‌همه آشوب و پریشانی!
این‌که از پای فرو می‌افتد،
این‌که بر دار نگونسار شده‌ست،
این که با مرگ در افتاده‌ست،
این هزاران و هزاران که فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان،
این ماییم!
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنهاهاییم!
.
این‌همه موج بلا در همه جا می‌بینیم،
«آی آدم‌ها» را می‌شنویم،
نیک می‌دانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ‌یک حتی یک‌بار نمی‌گوییم
با ستمکاری نادانی، این‌گونه مدارا نکنیم
آستین‌ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنۀ آفاق برانیمش!
.
مهربانی را،
دانایی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش. . .!
.
ـ « آی آدم‌ها . . .!
موج می آید
.
.
#فریدون_مشیری
#شعر #شعر_نو #شعر_معاصر #شعر_فارسی #ادبیات# ادبیات_فارسی #ادبیات_معاصر #ایران #تسلیت

1💬

.
.
در رثای تمامی‌ جان باختگان و
اسرای در بند : .
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می‌ترسانی
ما گر زسر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
.
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن ز بساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده‌ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه‌ها گردیدن
.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می‌ترسانی
ما گر زسر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
.
هرجا که نگاه می‌کنم خونین است
از خون پرنده‌ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می‌موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
.
فانوس هزار شعله اما در باد
می‌سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می‌رسد شیرین است
.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می‌ترسانی
ما گر زسر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
.
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
.
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می‌شکفد
خورشیـــــد به شاخه‌ها شرر خواهد زد
.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می‌ترسانی
ما گر زسر بریده می‌ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم
. .
منسوب به میرزا محمدعلی
سروش اصفهانی

0💬

. کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه‌ی چشم از غم دل دریایی
.
.
.
برای دریانوردان ایرانی دعا کنیم.
#حافظ #شعر #شعر_کهن #نفتکش #نفتکش_ایرانی #دریا

2💬

Loading...

.
.
ﺑﻮﯼ ﻧﻌﺶ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ
ﺑﻮﯼ ﻧﻌﺶ ﭘﺪﺭﺍﻥ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ
ﺍﺯ ﭘﺲ ﺩﺭ ﻣﯽ‌آﯾﺪ
ﻣﺮﮒ ﺩﺭ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ .
.
ﮔﻮﺭ ﺯﺍﺭﯾﺴﺖ ﺯﻣﯿﻦ
ﻭ ﺯﻣﺎﻥ
ﭘﯿﺮ ﻭ ﺧﻨﮓ ﻭ ﮐﺮُ ﮐﻮﺭ
ﺩﺭ ﭘﺲ ﺳﻨﮕﺮ ﺩﻧﺪﺍﻥﻫﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺨﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ..
.
ﺩﯾﺮ گاهی‌ست ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺣﻠﻘﯽ
ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﺭﻭﯾﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﺯﺑﺎﻥﻫﺎ ﺩﺭ ﮐﺎﻡ
ﻓﺎﺳﺪ ﻭ ﮔﻨﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ !
.
ﻟﺐ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﻢ
ﺯﻫﺮ ﻭ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ ...
.
.
#ﻧﺼﺮﺕ_ﺭﺣﻤﺎﻧﯽ
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر

0💬

.
.
- «قصه است این، قصه، آری قصهٔ درد است.
شعر نیست،
این عیارِ مهر و کینِ مرد و نامرد است.
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست.
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست.
.
این گلیمِ تیره‌بختی‌هاست.
خیسِ خونِ داغِ سهراب و سیاوش‌ها،
روکشِ تابوتِ تختی هاست.
.
این گُل‌آذین‌باغِ خواب‌آلودِ قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم، راست،
باید امروز از نوآئینان بی‌دردان
خواست.»
.
.
#مهدی_اخوان_ثالث
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
در گورهایمان
آرام
خفته‌ایم
ما
جنازه‌های خاموش و بی اعتراض
ما
شب زده‌های بی چراغ
ما
امتداد تاریک فریادهای واژگون
ما
طعم دهان مرگ را
در
زیر تازیانه‌های بیداد چشیده‌ایم
و
در حضور آفتاب
با شب همبستر شده‌ایم
ما
در شراع تشجیع‌های آلوده
به قربانگاه رفته‌ایم
و
با دست‌های بسته
در گورهای سرد
با
دشمن
جنگیده‌ایم
ما
صاحبان تابوت‌های خالی
ما
مالکان مقبره‌های ویران
ما
از مردن خسته‌ایم..
.
.
#راضیه_پورکاظمی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_اعتراض

1💬

Loading...

.
.
جشنِ هزارهٔ خواب
جشنِ بزرگِ مرداب
غوکان لوش‌خوار لجن‌زی!
آن سوی این همیشه‌ هنوزان
مردابکِ حقیرِ شما را
خواهد خشکاند؛
.
خورشید، آن حقیقت سوزان.
این‌سان‌ که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار و ترانه
غوغایِ بویناکِ شماهاست؛
.
جشن هزارسالهٔ مرداب
جشنِ بزرگِ خواب
ارزانیِ شما باد!
هر چند
کاین های‌هوی بیهده‌تان نیز
در دیدهٔ حقیقت
سوگ است و سور نیست.
پادافره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست!
.
.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_اعتراض

3💬

.
.
‍ سرود صبحگاهی....
«آتش زیر خاکستر»
.
.
این همان آتش است که از زیر خاکستر،
زبانه کشیده است...
خشم تو این‌ بار،
با توفان فقر شعله‌ور شده...
.
لهیب خشم تو،
رنگی دارد سرخ‌تر از زبانه‌های سرکشی که،
چشمان هورا‌کشان شهر،
از فاصله نگاهش میکنند...
.
پاهای سرد ایستاده‌ات اکنون،
چنان گرم شده‌اند که با هر گام،
از زمین زیر پایت،
از عمق خاک،
تکه‌های سرب مذاب بیرون می‌ریزد،
با تفته‌های ملتهبی که،
اهریمنانت را چنان خواهد سوزاند،
تا به خاکستر سرد نشاندشان!
.
اما،
نه از جنس خاکستر تو،
که آتشی گداخته در دل داشت...
.
.
هنگامه افشار سوم ژانویه ۲۰۱۸

0💬

.
.
می گذرم از شب .
از تاریکی و ظلمت .
اینجا دست‌ها در زنجیر .
اندیشه در بندِ جهل...
.
شقایق‌ها همه در خون
.
جدال زاهد و باور .
در این مخروبه ویران .
کسی چیزی نمی‌گوید .
خزان است و
.
بما گویند بهاران است .
جرس فریاد می‌زند .
بیا ای یار دیرینم .
بیا با هم بسراییم .
ترانه‌ای برای اندیشه‌ها .
که دیگر شکفتن جرم نباشد
.
صدای رویش جوانه ها را میشنوی ؟
.
.
زینا .بیتا
#شعر#شعر_فارسی #شعر_اعتراض #ادبیات#ادبیات_فارسی #ادبیات_اعتراض #ادبیات_مقاومت

0💬

Loading...

.
.
ای شادی
آزادی
.
ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل غم
پرورد
من با تو چه خواھم کرد؟
.
غم ھامان سنگین است
دل ھایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
.
وقتی که زبان از لب می‌ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
.
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و ھول سکوتش را
بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در
افکندیم
.
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
.
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می‌گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می‌کرد
آن بذر که در خاک چمن می‌شد
آن نور که در آینه می‌رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
.
با ھر نفسی مژده دیدار تو می‌آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را
زمزمه می‌کردیم
آزادی آزادی آزادی
.
آن شب‌ھا آن شب‌ھا آن شب‌ھا
آن شبھای ظلمت وحشت زا
آن شبھای کابوس
آن شبھای بیداد
آن شبھای ایمان
آن شبھای فریاد
آن شبھای طاقت و بیداری
در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی آزادی آزادی
.
می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواھم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلندتو
خواھم افراشت
.
می گفتم
روزی که تو بازآیی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواھم ریخت
وین حلقه بازو
را
در گردن مغرورت
خواھم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
.
از ره خون می‌آیی اما
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنھان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست؟
ای آزادی آیا با زنجیر
می‌آیی؟
.
.
#هوشنگ_ابتهاج
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
ﭼﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺷﻲ؟ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻴﺰﻡ
ﻭﻳﻦ ﺁﺗﺶ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺰﻡ
.
ﮔﺮ ﺳﻮﺧﺘﻨﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻨﻢ ﺑﺎﻳﺪ
ﺍﻱ ﻋﺸﻖ ﺑﺰﻥ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻛﺰ ﺷﻌﻠﻪ ﻧﭙﺮﻫﻴﺰﻡ
.
ﺻﺪ ﺩﺷﺖ ﺷﻘﺎﻳﻖ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﺎ ﺧﺎﻙ ﺩﺭ ﺁﻣﻴﺰﻡ
.
ﭼﻮﻥ ﻛﻮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﺐ ﭘﻨﻬﺎﻥ
ﺻﺪ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﺑﺮﺧﻴﺰﻡ
.
ﺑﺮﺧﻴﺰﻡ ﻭ ﺑﮕﺸﺎﻳﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺁﺗﺶ
ﻭﻳﻦ ﺳﻴﻞ ﮔﺪﺍﺯﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﻴﻨﻪ ﻓﺮﻭﺭﻳﺰﻡ
.
ﭼﻮﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﮔﻠﻮ ﮔﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﺑﺮ ﻓﺮﻭ ﺑﺎﺭﻡ
ﭼﻮﻥ ﺧﺸﻢ ﺭﺥ ﺍﻓﺮﻭﺯﺩ ﺩﺭ ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺁﻭﻳﺰﻡ
.
ﺍﻱ ﺳﺎﻳﻪ! ﺳﺤﺮﺧﻴﺰﺍﻥ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻧﺪ
ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺷﺐ ﻳﻠﺪﺍ ﺑﮕﺸﺎﻳﻢ ﻭ ﺑﮕﺮﻳﺰﻡ
.
.
#ﻫﻮﺷﻨﮓ_ابتهاج
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#شعر_غزل
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی

3💬

.
.
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
.
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
.
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
.
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
.
افسار به دستِ دو سه گمراه نیفتد
ايام به كامِ دو سه الدنگ نباشد
.
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ، دلی تنگ نباشد
.
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد
.
.
#ابوالقاسم_حالت
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#شعر_اعتراض
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

Loading...

.
.
بلم آرام چون قویی سبکبار
به نرمی بر سر کارون همی‌ رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشید
ز دامان افق بیرون همی ‌رفت
.
.
شفق بازی‌کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
.
.
جوان پاروزنان بر سینه‌ی موج
بلم می‌راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود!
.
.
"دو زلفونت بود تار ربابم
چه می‌خواهی از این حال خرابم؟
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم؟"
.
.
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرم‌نرمک تاب می‌خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سرانگشتش به چین آب می‌خورد
.
.
صدا چون بوی گل در جنبش باد
به آرامی به هر سو پخش می‌گشت
جوان می‌خواند و سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش‌بخش می‌گشت
.
.
"تو که نوشم نئی نیشم چرایی؟
تو که یارم نئی پیشم چرایی؟
تو که مرهم نئی زخم دلم را
نمک‌پاش دل ریشم چرایی؟"
.
.
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سری با او دلی با دیگری داشت!!!
.
.
ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می‌راند
چراغی کورسو می‌زد به نیزار
صدایی سوزناک از دور می‌خواند
.
.
نسیمی این پیام آورد و بگذشت
"چه خوش بی مهربونی از دو سر بی"
جوان نالید زیر لب به افسوس
"که یکسر مهربونی دردسر بی"
.
.
#فریدون_توللی
#شعر#شعر_معاصر #شعر_فارسی #شعر_غزل #ادبیات #ادبیات_فارسی #ادبیات_معاصر

5💬

.
.
خدایا! پر از کینه شد سینه‌ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پاکروتر ز آئینه‌ام.
.
دلم دیگر آن شعله‌ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
سرائی در این شهرک آباد نیست
.
خدایا زمین سرد و بی نور شد.
بی آزرم شد، عشق از او دور شد.
کهن گور شد، مسخ شد، کور شد.
.
مگر پشت این پرده‌ی آبگون
تو ننشسته‌ای بر سریرِ سپهر
به دست اندرون رشته‌ی چند و چون؟
.
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود آی از آن بارگاه بلند،
رها کرده‌ی خویشتن را ببین.
.
زمین دیگر آن کودک پاک نیست
پُر آلودگی‌هاست دامان وی
که خاک‌اش به سر، گر چه جز خاک نیست.
.
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده‌ست، یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر.
.
کسی این جا تو را بنده نیست
در این کهنه محرابِ تاریک، بس
فریبنده هست و پرستنده نیست.
.
علی رفت؛ زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت، و بودای پاک
رخ اندر شب نیروانا نهفت.
.
نمانده‌ست جز من کسی بر زمین
دگر ناکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین.
.
همه باغ‌ها پیر و پژمرده‌اند
همه راه‌ها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیل‌ها مرده اند.
.
تو گر مرده‌ای، جانشین تو کیست؟
که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد؟
و گر زنده ای، کاین پسندیده نیست.
.
مگر صخرهـهای سپهرِ بلند
_ که بودند روزی به فرمان تو _
سر از امر و نهی تو پیچیده‌اند؟
.
مگر مهر و توفان و آب، ای خدای!
دگر نیست در پنجه‌ی پیر تو؟
که گویی بسوز و بروب و برآی؟
.
گذشت، آی پیرِ پریشان! بس است
بمیران که دون‌اند و کمتر ز دون
بسوزان که پست‌اند، وز آنسوی پست
.
یکی بشنو این نعره‌ی خشم را
برای که برپا نگه داشته‌ای؟
زمینی چنین بی‌حیا چشم را؟
.
گر این بردباری برای من است؛
نخواهم من این صبر و سنگ تو را
نبینی که دیگر نه جای من است؟
.
از این غرقه در ظلمت و گمرهی
از این گویِ سرگشته‌ی ناسپاس
چه مانده‌ست، جز قرن‌های تهی؟
.
گران است این بار بر دوش من
گران است، کز پاس شرم و شرف
بفرمود روح سیه پوش من

خدایا غم آلود شده خانه‌ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دلِ خسته‌ی پیرِ دیوانه‌ام.
.
.
#مهدی_اخوان_ثالث
#شعر#شعر_معاصر #شعر_فارسی #ادبیات#ادبیات_فارسی #ادبیات_معاصر

2💬

.
.
"آن بهار و اين بهار"
.
.
آن زمان، از شاخسار ترد سیب
.
نو بهار مهر و شادی می‌دمید .
از زمین زنده، آوند گیاه
.
خون گرم زندگانی می‌مکید .
شوق پنهانی به دل می‌آفرید
.
باد نمناک بیابان‌های دور،
.
ذره‌هایش در مشامم می‌نشست
.
بوی زن می‌داد و بوی خون شور .
طعم سوزان سحرگاه سپید
.
درد را می‌کشت و شادی می‌فزود .
نور نیروبخش خورشید بلند
.
خواب را از پلک چشمان می‌ربود .
روز بود و روز بود و روز بود .
خستگی در
.
دستهایم مرده بود .
تیرگی در کوچه‌ها جان می‌سپرد
.
روز، شبها را به یغما برده بود .
هر نگاهی خوشه‌یی از نور بود .
هر تنی‌، سرشار خون زیستن .
چون خلیجی پیش می‌رفت آن زمان!
.
هر هوس در پهنه‌ی احساس من .
دستها با دوستی پیوند داشت .
عشق بود و شادی
.
و مهر و صفا .
هستی ما‌، گرم کار زندگی
.
جوش خون در دستها، در گام‌ها .
این زمان، از راه می‌آید بهار،
.
خسته گام و نیمرنگ و ناشناس .
من ندانم باز هم باید گشود
.
دستها را از پی حمد و سپاس؟
.
.
#فرخ_تمیمی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

1💬

Loading...

.
.
دهانشان خالیست
از واژگان شاداب
.
به صدایی می‌میرند
به سکوتی
.
بر می‌خیزند
نیلوفر آب‌های زلالم
.
پیچان بر پهنای
این گرداب
.
نه ... نه
از طبل‌های میان تهی
.
هیاهویی را
باور نداشته‌ام
.
هرگز ...
.
.
#شیون_فومنی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی

0💬

.
.
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران ‎سر
اندیشناک سینه مفلوک دشت‌هاست
اندوهناک قلعه خورشید سوخته‌‌ست
با سر غرورش امّا دل با دریغ ریش
عطر قصیل تازه نمی‌گیردش به خویش
.
اسب سفید وحشی ـ سیلاب دره‌‎ها
بسیار صخره‌‎وار که غلطیده بر نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
بسیار صخره‌‎وار ، که بگسسته از فراز
تازانده پر غرور پلنگان
.
اسب سفید وحشی ، با نعل نقره‎گون
بس قصّه‎ها نوشته به طومار جاده‎ها
بس دختران ربوده زِ درگاه غرفه‎ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه‎‌ها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد زِ هلهله سم او زِ خواب
.
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می‎ زند به خاک
گنجشکهای گرسنه از پیش پای او
پرواز می‎کنند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه‎های سوخته ره باز می ‌کنند
.
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده اوست
می ‎پرسدش زِ ولوله صحنه ‎های گرم
می‌ سوزدش به طعنه خورشیدهای شرم
با راکب شکسته ‎دل امّا نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است :
.
« اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین !
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه من » …
.
« اسب سفید وحشی‌!
شمشیر مرده است
خالی شده‌ست سنگر زینهای آهنین
هر مرد کاو فشارد دست مرا زِ مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین » … « اسب سفید وحشی !
در بیشه‎زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست، گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست، زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست، غمی بسته راه خواب » … « اسب سفید وحشی!
سر با بخور گند هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم » « اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیلِ ‎تر خویش » « اسب سفید وحشی امّا گسسته یال
اندیشناک قلعه مهتاب سوخته‌ست
گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده ‎اند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه‎های سوخته ره باز کرده‎اند
.
.
#منوچهر_آتشی
#شعر #شعر_معاصر #شعر_فارسی #شعر_نو #ادبیات #ادبیات_فارسی #ادبیات_معاصر

0💬

.
.
تا افق ..
پلّه به پلّه
شب به نرمی گام برداشت ،
در کنار پلّه‌ها فانوس روشن بود
.
بادبادک‌های بازیگوش
دم تکان دادند،
.
بادبادک رفت بالا
قرقره از غصّه لاغر شد،
بادبادک‌جان چه می‌بینی از آن بالا ؟
در میان جاده‌ها آیا غباری هست؟
بر فراز تخته‌سنگ آیا نشان از نعل اسبِ تک‌سواری هست؟
بادبادک‌جان ببین آیا بهاری هست؟
بادبادک‌جان ببین آیا
جای پایی سبز خواهد شد؟

شب، سر سفره
بغضِ سنگینی برایم لقمه می‌گیرد ..
بادبادک‌جان ببین پیک امید آیا
روی دوش‌اش کوله‌باری هست؟

من دلم با خویش می‌گوید که آری هست..
.
.
#عمران_صلاحی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

Loading...

.
.
بخشی از منظومه ی خاک
.
روزگاری ما بهاری داشتیم
ما بهار بی حصاری داشتیم
.
روزگاری ما شقایق داشتیم
ما دلی مجنون و عاشق داشتیم
.
روزگاری از سر پرچین باغ
پر زنان میرفت آسوده کلاغ
.
هم گلی در دستهای خانه بود
هم وطن با دردها بیگانه بود
.
باد را مهتر برادر خاک بود
مادر عالم زمین پاک بود
.
دشمنی از جان مردم دور بود
چشم دشمن زین محبت کور بود
.
لیکن اکنون دستها پر بار شد
آدمی با خشم و نفرت یار شد
.
تند بادی آمد و آرام رفت
مردی و مردانگی ناکام رفت
.
آنهمه مهر و وفا بر باد رفت
تیر آرش گوئیا از یاد رفت...
.
.
#حسین_سایه
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی

0💬

.
.
دلم گرفته به پاییز
ابر باران خیز
به دلگشاییِ این باغ غم نشسته
ببار …
.
.
#سیاوش_کسرایی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

1💬

.
.
زنده‌ای مادر
زنده‌ای هنوز؟
سلام بانوی پیرسال
سلام!
من نیز زنده‌ام.
.
ای کاش جاری باشند
هماره
بر کلبه‌ی کوچکت
پَرتـُوانِ ناگفتنیِ آن غروب.
برایم نوشته‌اند
چه بسیار
زیر همان بارانیِ کهنه‌ات
بر سرِ راه ایستاده‌ای
چشم‌انتظارِ من.
.
برایم نوشته‌اند
چونان همیشه
در شب‌های تاریک
تنها یک تصویر
پیش رویت هویدا می‌شود:
انگار به نزاعی در میخانه‌ای
خنجری فنلاندی به زیرِ قلبم فروکرده‌اند.
مهم نیست
نازنینم!
آرام باش!
این فقط هذیانی است
پسرت هنوز چندان پیمانه نمی‌زند
تا فراموش‌اش شود
که پیش از مرگ
باید به دیدارت بیاید.
.
مادر!
فرزندت هم‌چون گذشته آرام است
و همه‌ی آرزویش
جان‌ در بردن از کولاکِ غم است و
راه‌ یافتن به خانه‌ی محقرش.
آن‌گاه که شاخه‌های درختان
باغمان را به سپیدیِ بهار آذین کنند
باز خواهم ­گشت
تنها، تو
سَحَرگاه
بیدارم نکنی از خواب
چنان که هشت‌سالِ پیش.
.
بیدار نکنی مادر
آرزوهای ازدست‌رفته را
و آن­چه به گذارِ زمان
جان داده‌ است در من
دریغا!
چه پیش ‌هنگام از سَر گذرانده‌ام
در زندگی
رنج را و درد را.
.
به دعا پندم مده مادر!
به گذشته هیچ راهِ بازگشتی نیست
تو مرا
تنها تکیه‌گاه و شادی
تنها نورِ ناگفتنی هستی
پس اندوهت را به نِسیان بسپار
و چنین غصه‌دارِ من منشین
و زیر بارانیِ کهنه‌ات
این‌سان فراوان
بر سرِ راه
چشم‌انتظارم نایست
.
.
#سرگئی_یسنین
#حمیدرضا_آتش_برآب
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#شعر
#شعر_جهان
#شعر_روسیه

1💬

.
.
نا آمدگان اگر بدانند که ما

از دَهْر چه می‌کشیم، نایند دگر .
.
#خیام
#شعر
#شعر_کهن
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_کهن

0💬

.
.
«باران»

ببار بوسه بر قفل‌های خسته‌ی بسته
و آزاد کن ستاره‌ی عاشقان
در هم شکسته را.
.
.
#نصرت_رحمانی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر_ایران
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

2💬

.
.
مهم نیست رفیق
که من می‌میرم
یا تو میـمیری،
به مبارزه ادامه می‌دهیم،
زیر خاک هم ....
.
دوست فراموش ناشدنی‌ام
باز هم می‌جنگیم،
با چشمان بسته
با دست‌های آرام،
آنگاه که ساعت منتظر برسد،
ساعت گریز ناپذیر،
در خاک می‌بینی،
در آب، و در باد،
دستی محکم و صدایی ...
نفسی
یک نفس تازه ...
.
.
#سیلویو_رودریگز
#ادبیات
#ادبیات_جهان
#شعر
#شعر_جهان

6💬

.
.
بزن باران بر این چشمان اشک آلود
در این بهت غم انگیزم
میان شهر خاموش مترسکها
نه نجوایی به گوشم میرسد اینجا
فقط یک سایه ی مبهم
میان بغض وهم آلود
بزن باران
زنی اینجا دخیلش را
به پشت پنجره بسته .
بزن باران
بر این لبهای خشکیده
زمین اینجا که بس
بیرحم و خاموش است
.
بزن باران به چشمانم
مرا یک لحظه ویران کن
از این وحشت سرایی که
نه آغوشش به من باز ست
نه چشمانش مرا خواهد .
بزن باران
که این سازت
عجب ناکوک ناکوک است
.
بزن باران
مرا امشب تو همراهی
تو همرازی
مرا امشب میان مشت خاکستر
میان دود سیگارم
به کنج عزلت و غربت رهایم کن
.
بزن باران به بند آخر شعرم
تمامم کن
تمامم کن!
.
.
#لیلی_محمدی
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی

5💬

.
.
ای آفتاب روشن
و ای سایه همای
.
ما را نگاهی از تو تمامست
اگر کنی...
.
.
#سعدى_جان
#شعر
#شعر_کهن
#شعر_فارسی

0💬

.
.
گفتمش:
ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،
قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
.
گفتمش:
ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
بختِ شورم ره برین امید بست!
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»
من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می‌گریست.
.
گفتمش:
ـ «بنگر، درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست،
لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف!
ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
.
گفتمش:
ـ «فانوس ماه
می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .»
گفت:
ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ
هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .»
.
گفتمش:
ـ «اما دل من می‌تپید.
گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
.
گفت:
ـ «ای افسوس! در این دام مرگ
باز صید تازه‌ای را می‌برند،
این صدای پای اوست . . .»
گریه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در میان اشک‌ها، .
پرسیدمش:
ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟»
شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند،
.
گفت:
ـ «لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
من زجا برخاستم،
بوسیدمش.
.
.
#هوشنگ_ابتهاج
#شعر
#شعر_نو
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_معاصر
#ادبیات_فارسی

1💬

.
.
گفت و گو از پاک و ناپاک است،
وز کم و بیش زلال آب و آیینه.
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک،
دارد اندر پستوی سینه.
.
هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است.
این بسان شبنم خورشید،
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است.
نیز من پیمانه‌ای دارم،
با سبوی خویش، کز آن می‌تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم.
.
ما اگر چون شبنم از پاکان،
یا اگر چون لیسکان ناپاک،
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک،
.
هرچه‌ایم، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد!
آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟
ما به هست آلوده‌ایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد!
نه چو آن هستانِ اینک جاودانی نیست
(افسری زَروَش هلال آسا، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک)
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم، ای مرد!
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست.
.
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک!
.
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی غم
پاک می‌دانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سرد سپیده دم.
.
بی جدال و جنگ،
ای به خون خویشتن آغشتگان ،
کوچیده زین تنگ آشیان ننگ،
ای کبوترها،
کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها!
که من ار مستم، اگر هوشیار،
گر چه می‌دانم به هست آلوده مَردم، ای کبوترها!
در سکوت برج بی کس مانده‌تان هموار،
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
می‌خروشم زار.
.
.
#مهدی_اخوان_ثالث
#کتاب_زمستان
#شعر
#شعر_نو
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر

0💬

.
.
این ابرهای سوخته‌ی سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می‌برند؟
این بادهای تشنه، هار و حریص‌وار
دنبال آبگون سرابِ کدام باغ
پای حصارهای افق سینه می‌درند .
اکنون، درخت لختِ کویر
پایانِ ناامیدی
و آغازِ خستگی کدامین مسافر است؟
مرغان ره‌گذر
مرگ کدام قاصد گم‌گشته را
از جاده‌های پرت به قریه می‌آورند؟ .
ای شب! به من بگو
اکنون ستاره ها
نجواگران مرثیه عشق کیستند؟
و گاهِ عصر بر سر دیوار باغِ ما
باز آن دو مرغِ خسته چرا می‌گریستند؟
.
.
#منوچهر_آتشی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_معاصر
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_نو
#شعر_معاصر

0💬

.
.
بارون میاد جرجر
گم شده راهِ بندر
.
ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره
.
ای خدا کشتی بفرست
آتیشِ بهشتی بفرست
.
جاده‌یِ کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو
.
چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده
.
ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن
.
گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر
.
.
بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر
.
لک‌لکِ پیرِ خسّه
بالای منار نشسّه.
.
«ــ لک‌لکِ نازِ قندی
یه چیزی بگم نخندی:
تو این هوای تاریک
دالونِ تنگ و باریک
وقتی که می‌پریدی
تو زُهره رو ندیدی؟»
.
«ــ عجب بلایی بچه!
از کجا میایی بچه؟
.
نمی‌بینی خوابه جوجه‌م
حالش خرابه جوجه‌م
از بس که خورده غوره
تب داره مثلِ کوره؟
.
.
تو این بارونِ شَرشَر
هوا سیا زمین تر
تو ابرِ پاره‌پاره
زُهره چی‌کار داره؟
زُهره خانم خوابیده
هیچکی اونو ندیده…»
.
بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسی داره
تاجِ خروسی داره.
.
«ــ هاجرکِ نازِ قندی
یه چیزی بگم نخندی:
.
وقتی حنا می‌ذاشتی
ابروتو ورمی‌داشتی
زلفاتو وا می‌کردی
خالتو سیا می‌کردی
زُهره نیومد تماشا؟
نکن اگه دیدی حاشا…»
.
«ــ حوصله داری بچه!
مگه تو بیکاری بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو ور می‌دارن
دسّمو میدن به دسّش
باید دَرارو بَسّش
.
نمی‌بینی کار دارم من؟
دلِ بی‌قرار دارم من؟
تو این هوایِ گریون
شرشرِ لوسِ بارون
که شب سحر نمی‌شه
زُهره به‌در نمی‌شه…»
.
بارون میاد جرجر
رویِ خونه‌هایِ بی‌در
.
چهارتا مردِ بیدار
نشسّه تنگِ دیفار
.
دیفارِ کنده‌کاری
نه فرش و نه بخاری.
.
«ــ مردا، سلام ُ علیکم!
زُهره خانم شده گُم
نه لک‌لک اونو دیده
نه هاجرِ ورپریده
.
اگه دیگه بر نگرده
اوهو، اوهو، چه دَرده!
.
بارونِ ریشه‌ریشه
شب دیگه صُب نمی‌شه.»
.
«ــ بچه‌ی خسّه‌مونده
چیزی به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟ ــ
.
زُهره‌یِ تابون اینجاس
تو گرهِ مُشتِ مرداس
وقتی که مردا پاشن
ابرا زِ هم می‌پاشن
خروسِ سحر می‌خونه
خورشید خانوم می‌دونه
که وقتِ شب گذشته
موقعِ کار و گَشته.
خورشیدِ بالابالا
گوشِش به زنگه حالا.»
.
.
بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر
.
رو پُشتِ بونِ هاجر
رو خونه‌های بی‌در…
.
ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره
.
جاده‌ی کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو؟
.
خروسکِ قندی‌قندی
چرا نوکتو می‌بندی؟
.
آفتابو روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن
.
گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر…
.
.
#احمد_شاملو
#شعر
#شعر_معاصر
#شعر_فارسی
#ادبیات
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_فولکلور
#ترانه_فولکلور

2💬